که جان دارد و جان شیرین خوش است - رامتین بابا امشب زود بخواب فردا صبح زود باید از خواب پاشی. - فردا! مگه چه خبره بابا؟ - مگه یادت نیست مامان بزرگ و بابا بزرگ دارن از مکه میان. - چی؟! به این زودی؟! همین یک هفته پیش بود که رفتن. - انگار حساب روزها از دستت در رفته بابا! - راست می گی. باشه من امشب زود می خوابم. *** - رامتین پسرم پاشو مامان، پاشو دیر شد دیگه! - چیه؟ چه خبرتونه بابا!؟ - پاشو دیگه ناز نگن. مامان و بابای پدرم خیلی مهربونن من که خیلی دوسشون دارم آخه اگه اینها از دنیا برن دیگه مامان بزرگ بابا بزرگ ندارم، مامان بزرگ بابا بزرگ مادرم هم که از دنیا رفتن. عمو: انگار پرواز اونا رو گفت که نشست... بابا: آره ... همه بی صبرانه منتظر اومدن اونا بودیم: اوناهاشن اومدن. پس از کلی احوال پرسی راه افتادیم بریم خونه ی مادر جون اینا... دم در که رسیدیم یکی از عمه هام اسفند بود که دور سر مامان جون و باباجون می گردوند و می ریخت رو آتیش هم همه ای شده یکی صلوات می فرستاد یکی احوال پرسی می کرد روی درو دیوار هم که از بسکه پارچه زده بودند جا نداشت ... یکدفه عمو سهراب گفت: اوستا گوسفند رو بیار ، رامتین عمو جون اون کاسه رو پر آب کن بیار بده به این گوسفند می خوایم سرشو ببریم. - باشه عمو جون. کوچه پر شده بود از دود اسفند - بفرما عموجون اینم کاسه ی آب عموم یه نگاه به صورت من کرد و خندید و گفت: - مرد مومن مگه من گوسفندم که آبو به من می دی. - نه عمو جون خواهش می کنم شرمنده آخه من چطوری به اون زبون بسته آب بدم. - من دهنشو باز می کنم تو آب بریز تو حلقش. - باشه. هنوز مادر جون اینا داشان با اهل محل احوال پرسی می کردن ... قصاب پشمایه گوسفندرو کرده بود تو مشتشو به زور می کشید و از خونه میاوردش بیرون... بیچاره چه بع بعی می کرد...مسافرامون که اومدن دم درگوشفندرو به زور خوابون عموم به زور دهنشو باز کرد. - رامتین جون حالا بریز. گوسفنده زل زده بود تو چشمام بیچاره دیگه نمی تونست بع بع هم کنه ... کاسه ی آب رو گرفتم توی دست راستم ریختم تو دهنش ... عمو دهنشو بست گوسفنده دوباره شروع کرد به بع بع کردن، قصاب اومد جلو ... همه داشتن نگاه می کردن حتی بچه ها می خواتم بگم بهره بچه ها برن کنار چون دیدن اینجور صحنه ها براشون خوب نیست اما گفتم ولش کن ... قصاب پشت گوسفنده نشست ، چونه ی گوسفندرو با دست چپش گرفت، زبون بسته دیگه نمی تونست بع بع کنه از ترس اون همه جمعیت داشت می مرد زل زده بود تو چشای من . قصاب: بسم الله الرحمن الرحیم چاقو رو زد به گلوش ... خون فواره زد ولی گوسفنده بی آنکه حرفی بزنه هنوز داشت منو نگاه می کرد... دیگه خونش داشت بند می آمد... حال خوشی نداشتم... انگار صدای هم همه به صدای ترسناک جن ها تبدیل شده بود ... یک قدم رفتم جلو ... یکهو آخرین ضربه ی قلبش با فشار زیاد خونی رو پاشید بیرون یکمش ریخت رو کفشم حالم بهم خورد از جمعیت دور شدم یاد چچشماش افتادم که زل زده بود تو چشمام... دیگه نتونستم تحمل کنم چشمان سیاهی می رفت همش چشاش جلوی چشام بود دنیا داشت دور سرم می چرخید دیگه واقعا نمی تونستم ... بالا آوردم به این فکر می کردم که این زبون بسته چه گناهی کرده که می کشنش ... مسافرای ما تازه که از مکه اومدن یعنی خیر سرشون به اخلاص و پاکی رسیدن تازه جان یک جاندارو می گیرن راستی ما انسانها چقدر خود خواهیم داشتم فکر می کردم که توی اون لحظه چه احساس دردناکی داشته راستی اگه با ما این کاره بکنه چه کار می کنیم . بغض گلومو گرفته بود رفتم تو حیاط، همه توی ساختمون بودن و صدای خنده ها و خوشی هاشون میومد انگار نه انگار که جون یک موجود زنده رو جلوی چشماشون گرفتن چقدر ما آدما بی رحمیم ... قصاب داشت تنشو سلاخی می کرد دیگه داشت گریم می گرفت برگشتم برم تو ساختمون شاید توی جمعیت یکم حالم بهتر می شه، یکهو چشمم افتاد به سر اون بدبخت بازم داشت با چشماش منو نگاه می کرد زدم زیر گریه و با صدای بلند گریه کردم. *** بعد از اون ماجرا تصمیم گرفتم دیگه هیچوخت گوشت نخورم.
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:45 توسط MSL |