تو خونه بودم ... داشتم از بی حوصلگی می مردم ...
کنترل تلوزیونو برداشتم خواستم یه چرخی توش بزنم شاید یه برنامه ی جالب داشته باشه که یکمی از این حال و هوا بیرونم بیاره...
« اه این تلوزیونه ایرانم که جز روضه هیچی نداره همش می خوان با تهاجم فرهنگی مقابله کنن آخه یکی نیست بگه با فرهنگ بیگانه (فرهنگ عرب) که نمی شه با تهاجم فرهنگی در ایران مبارزه کرد»
دیگه عصابم خورد شده بود خواستم با موتور برم بیرون هنوز40 لیتر بنزین تو کارتم هست...
کلاه کاسکتمو برداشتم زدم بیرون.
آخیش چه هوای خوبیه دلم خنک شد حالا جون میده یه بستنی بخورم
زدم کنار دم یه بستنی فروشی پیاده شدم خوشبختانه تازه از بابام پول گرفتم
به فروشنده می گم: یه بستنی قیفی لطفن
فروشنده: بفرما 400 تومن
یه لحظه سرم سوت کشید خواستم یه چیزی بگم گفتم ولش کن بذار کمتر اعصابم خورد بشه پولو دادم اومدم بیرون ... یه پسره بهم تنه زد و رفت
«چه خبرته آقا»
سوار موتور شدم دوباره شب گردی چه لذتی داره اصلا انگار دارم پرواز می کنم از این بهتر نمی شه هوای خنک تازه به به... اما دریغ که پس فردا که سهمیه ام تموم شد چکار کنم ... اه بازم دارم می رسم به چراغ قرمز!
سرعتمو کم می کنم یه سرباز اونجا ست داره میاد وسط خیابون نگاهش به منه یه یدک کش پر موتور با چند تا پلیس هم کنار خیابونه آره انگار دارن موتور می گیرن ولی من که کلاه دارم تند هم که نمی رفتم
سرباز: «وایسا ... وایسا»
ایستادم با دلهره به یدک کش پر موتور نگاه می کردم
سرباز گفت: «گواهینامه کارت موتور»
دست می کنم تو جیبم ...
ای وای انگار کیفمو تو خونه جا گذاشتم...
اما من که با هاش بستنی خریدم...یک دفعه یادم به اون آقایی افتاد که بهم تنه زد
سرباز: زود باش پس گواهینامه ات کو؟
من با اضطراب زیاد گفتم: دیگه بستنی فروشی هم نمی رم
سرباز با تعجب گفت: زده به سرت گفتم گواهینامت کو؟!
هیچی نمی تونستم بگم با زحمت زیاد گفتم: دزدیدن
سرباز: آره جون خودت حالا که موتورتو گرفتن می فهمی. موتورو ببر اون کنار.
من دیگه بهت زده شده بودم اصلن انگار سر جام میخکوب شدم.
سرباز با مشت می زنه پشت کمرم : یالا دیگه
ولی من که کاری نکردم که منو می زنه. یکی از درجه دارا ما رو می بینه باطومشو در میاره میاد جلو
با باطومش سرمو میاره بالا: بچه پر رو مگه نشنیدی چی گفت
بی اون که حرفی بزنم با هزار زحمت موتورو می برم پپیش یدک کش
***
منگ شدم نمی دونم چطور رسیدم خونه
ممنون از msl
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:55 توسط راوی |