ظهر گرفته ای بود...
از اون روزا که آدم دلش بد جور می گیره...
آماده شدم که برم بیرون هم یه هوایی بخورم...هم خرید کنم...
رفتم تو پارکینگ...وااااااای نه...بابا ماشینو برده...
چیکار کنم؟؟ کی حوصله پیاده روی داره تو این هوا...
نه دیگه بهتر از اینه که برگردم بالا... برم زود بر می گردم...
خیابون تقریبا خلوته...
خریدمو کردم...خسته شدم...هوا هم خنک تر شده...
بهتره همین جا وایسم منتظر آژانس...آره الان زنگ می زنم...
بفرمائید؟...
الو؟ سلام آقا خسته نباشید یه ماشین می خواستم...برام به آدرس...بفرستید...
تا 10 دقیقه دیگه میاد خدمتتون...
ممنون...خداحافظ....
اینور و اونورو نگاه می کنم...هر کسی سرش تو کار خودشه...
همه عجله دارن...بارون نم نم می باره...
اونور خیابون درست روبروی من...یه ماشین پارک می کنه...
یه زن و شوهر جوونن...زن با خوشرویی از شوهرش خداحافظی می کنه...ساعت 5 بیا دنبالم...خداحافظ...
مرد با سرعت دور میشه...
به خودم می گم...چقدر همدیگرو دوس دارن...
تو حال خودم بودم که می بینم یه نفر داره بوق می زنه...فکر کردم آژانسه...
ببخشید خانوم...
بله؟؟ برگشتم...دیدم شوهر همون خانومه س که چند لحظه پیش دیدمشون...
سلام...
سلام...
می تونم کمکتون کنم؟؟
با تعجب نگاش کردم...
خنده ی زشتی کرد...یه طوری نگام می کرد که...!!!
ببخشید؟؟؟
از اونور خیابون که دیدمت فهمیدم انگار یه چیزی می خوای...کاری از دستم بر میاد؟؟؟
نه ممنون...منتظر ماشینم...
دختر جون داره بارون میاد سرما می خوریا بیا می رسونمت...بیا بالا کاریت ندارم...
حالم داشت بهم می خورد...
آقا مزاحم من نشین...خانومتون تو اون ساختمون روبروییه...دوستون داره...خجالت بکشین...
عزیزم منم خانوممو دوس دارم...ولی اون زنمه و تو می تونی دوستم باشی...من شماهارو با هم مقایسه
نمی کنم...براتم کم نمی ذارم...
حالا بیا بالا خوشگلم!!!!
دیگه داشت می رفت رو اعصابم...
رفتم جلوتر بازم اوم...برگشتم عقب اومد...سرم درد گرفته بود...
پیاده شد اومد جلو...حیفه تو نیس با این سنت اینجا وایسادی منتظر یکی که معلوم نیس چقدر بهت می ده...
بیا هرچی بخوای بهت میدم...من چند ساعت تنهام...
بغضم گرفته بود...
چیکار کردم که این فکرو کرد؟؟؟
ازش دور شدم...اومد دنبالم...بند کیفمو گرفت...
اعصابم خورد شد...
با کیف محکم زدم تو صورتش...
عصبانی شد...گفت چیکار می کنی عوضی...؟؟؟
گفتم عوضی تویی که زنت چند قدم بیشتر باهات فاصله نداره...داره بهت فکر می کنه...
نمی دونه شوهر کثافتش داره اینور منو خفه می کنه...پست...
هیچی نداشت بگه...
تموم تنم از ناراحتی می لرزید...اشکام واسه خودش می ریخت...مردم نگام می کردن...
یکی منو به اسم صدا کرد...آژانس بود...دویدم طرفش...
داشتم سوار می شدم یه پیر زن گفت: آفرین دخترم...آفرین...
خوشحال شدم...خدایا حداقل فهمیدن که من کار بدی نکردم...
ولی...
دیگه هیچ وقت تو خیابون منتظر آژانس نمی شم...هیچ وقت...
با تشکر از نویسنده ی این مطلب... دوست خوبم... که واقعا دوسش دارم... ارغوان خانوم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 6:13 توسط راوی |