ساعت 6 :
به دستور مامانم دارم میرم تا زولبیا بامیه بگیرم. پیاده میرم... 1 ساعت راه... اخه من رفتن با تاکسی رو واسه خودم منع کردم... اگه 2 پست پیش رو بخونی میدونی چرا.
بالاخره رسیدم... چه صفی!!!! چرا وقتی مردم اینقدر زولبیا بامیه دوست دارن شیرینی فروشی ها توی ماههای دیگه از اینا درست نمیکنن؟!؟؟ میرم توی صف... اینجا هم یه 2 ساعتی فکر کنم معطلم!
توی این مدت که توی صفم خیلی چیزامیبینم!!! چیزای وحشتناک... چیزای درد آور... توی مکانی به این شیرینی... درد بچه های آدامس فروشی که فال هم دارن!.. دارن التماس میکنن که یه آدامس بخرم...
اما نگاشون به شیرینی هاست... حتا اگه 3 تا آدامس ازشون برداری هم متوجه نمیشن.... اینا تا حالا شیرینی خوردن؟
توی همون حال و هوا بودم که آقایی با 120 کیلو وزن اومد و بچه رو مثل یه انگل از مغازه انداخت بیرون... واقعا دردناک بود.
نوبت من شد.
فروشنده: بفرمایید آقا
من: من.....من باید برم... وبلاگم رو باید آپ کنم... این آدرسش... امروز یه محدودیت جدید به محدودیت هام اضافه شد... شیرینی فروشی... حالا شدن 3 تا!
فروشنده با تعجب نگاه من و آدرس وبلاگ میکرد... تشکر کردم و از شیرینی فروشی در اومدم... باید 1 ساعت تا خونه پیاده روی میکردم!
حالا من 3 تا محدودیت دارم
1 تاکسی 2 پارک 3 شیرینی فروشی!
مرسی
ALI.SS
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:24 توسط راوی |