ساعت 7:00
سر خیابون منتظر تاکسیم.... دارم به آلبوم 2006 godsmack گوش میکنم.... ماشین ها میان و میرن... خیلی ها خالی.... با یه برچسب روی در همشون((سازمان تاکسیرانی))
با خودم میگم اگه اینا تاکسی هستن پس چرا سوارم نمیکنن؟!... یدفه یاد یه چی میفتم.... سهمیه بندی بنزین.
اینم شده یه چیزه دیگه واسه اینکه مردم دروغ گفتن رو بیشتر یاد بگیرن. همه رفتن ماشین ها رو تاکسی کردن تا بنزین بیشتر بگیرن... بیشتر اونی که قبلا مصرف میکردن... آفرین به این سهمیه بندی متفکرانه!
ساعت 7:30
هنوز یه راننده تاکسی واقعی پیدا نشده... یکی ایستاد، مثل اینکه بالاخره یدونش پیدا شد. سوار میشم.
من: سلام... خسته نباشید.
راننده: من تا سر مقصد نمیتونم برم... جاده خرابه... ماشینم داغون میشه... میخوای سوار شو... خرده هم ندارم.
من: من هم ندارم!
راننده: میتونی سوار نشی... میتونی هم هر چی داشتی بدی!
سوار میشم... راهی ندارم. صندلی پشتی من یه زوج جوون نشستن... یه پیرمرد بازنشسته هم جفتشونه.
پیرمرد: خوبشون میکنن آقا... اینا جلف شدن... باید همشون رو کشت! این چه وضعه موهه؟؟ خجالت نمیکشن؟؟ مانتو ها کوتاه... تا زیر ..ونشون (افت کلام این آقا من رو به خنده وا داشت). اگه میدادنشون دست
من...
راننده: اینا روانی شدن... شیطان رو می پرستن... شنیدین؟؟ میگن متال گوش میکنن!
من: متال ربطی به شیطان پرستی نداره آقا... اطلاعاتت رو درست کن.
پیرمرد: هان چیه... تو میدونی ما نمیدونیم؟ تو میگی که از من پیرمرد بیشتر میدونی؟
من: یقینا بله... شما تا به حال متال گوش دادین؟
پیرمرد: اینا رو به رخ من نکش... من دنیا رو دیدم.
من: البته... مشخصه... تا دم درتون!
پیرمرد: داری گنده تر از دهنت حرف میزنی بچه ..ونی
من: مشخصه ادبیات شما چجوری شکل گرفته... متاسفم.
پیرمرد به سمت من توی تاکسی یرش میبره که با پادرمیونی بقیه جدامون میکنن. اون که میبینه داره از نظر بحث کم میاره بحث رو به سمت دختری میبره که خودکشی کرده. چیزایی رو میگه که میدوونم حقیقت نداره.
از کارای کثیفی میگه که فکر نکنم کسی با 15 سال زندگی... زندگی ای که اون دختر کرد بتونه انجام بده... با عقل جور در نمیاد.
توی این ربع ساعت توی تاکسی از هر کثافت کاری ای که میتونستن حرف زدن... هر چی میتونستن بگن گفتن... از هر کی میخواست غیبت کردن. چه فضای کثیفی....
رسیدیم... پولم رو دادم و رفتم.
توی راه که داشتم میرفتم به دورو برم نگاه کردم... خدای من... چه فضای معصومی... چند تا جوون و نوجوون توی خیاون با هم راه میرن و حرف میزنن... میخنندن... خوشحالن... طرح پلیس برای
بد حجاب ها برداشته شده... ازشون ممنونم که فهمیدن این طرح چقدر بده.
دوستام رو میبینم... دارن در مورد موسیقی صحبت میکنن... در مورده متال... اما هیچ کدومشون شیطانی نیستن... من هم نیستم... من خودم رو که میبینم... شاگرد اول رشتمم...
بخاطر فعالیتام جایزه گرفتم... کجای من مثل موجودیه که آدم کشه؟ کجای دوستام مثل آدم های دیوونست... توی کدوم شعر متال چیزهایی رو گفته که بعضی از مردم که چیزی نمیدوونن میگن.
من از قضاوت بد مردم ناراحتم.
ساعت 11
میخوام برگردم خونه... میرم توی ایستگاه تاکسی... یاد چند ساعت پیش میفتم... تصمیمم رو میگیرم... از فضاهای مسموم دوری میکنم... تا خونه رو پیاده میرم... یک ساعت و نیم راه میرم... من و امپیتری پلیرم...
پشت سر کسی هم حرف نمیزنم... فحش هم نمیدم... من توی فضایی مسموم نیستم... من دارم راه میرم
مرسی
ALI.SS
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:22 توسط راوی |