تبليغاتX
قصه ی زندگی من توی گیووتین

 

قصه ی زندگی من توی گیووتین

گیووتین همون دنیای ساده ی منه... میخوام به همه نشونش بدم

 

داستان امروز را مي خواهم با نثر كتابي بنويسم چرا كه ما در زندگي روز مره آنقدر با زبان محاوره در ارتباط هستيم كه نثر زيباي كتابي را فراموش كرده ايم خواهش مي كنم نظر خود را درباره ي داستان نويسي با نثر كتابي برايم بگوييد.

در ضمن حتمن داستان هاي زيباي خود را براي ما بفرستيد تا در وبلاگ بگذاريم فقط لطفا به اين مسئله توجه داشته باشيد كه بايد هر داستان يك محدوديت تازه براي شخصيت قصّه بسازيد.

قصد دارم در صورتي كه شما مخاطب گرامي موافق باشيد بخش ترانه هم به وبلاگ بيافزايم.

پيشاپيش از همكاري شما سپاسگزارم.

آزادي در نهاد هر موجودي است.

پدرم يك پرنده برايم خريده كه خيلي زيباست از آن قناري هاي بلا كه از صبح تا شب مي خوانند.

هر روز به او نآنلالل آب و دانه مي دهم خيلي دوستش دارم رنگش يك دست زرد است.

***

يه روز دوست دخترم آمد خانمان هنگامي كه او را ديد د يگر اصلن مرا از يادش برده بود همش داشت با او بازي مي كرد ول نمي كرد...  قناريه بد بخت

شب كه دوستم رفت خيلي خسته بودم چراغ ها را خاموش كردم و خوابيدم

 

صبح كه از خواب پاشدم  خواستم از اتاق برم بيرون ناگهان صداي زيري به گوشم خورد:

-          كامبيز .. كامبيز

كمي به دور و اطراف نگاه كردم كسي نبود گفتم شايد در خواب و بيداري خيالاتي شده ام كه دوباره صدا آمد:

-          كامبيز با تو ام ... منم من اينجام

رو برگرداندم ديدم صدا از طرف قناري مي آيد:

-          كامبيز آره منم اشتباه نشنيدي

با تعجب گفتم:

-          تتتتو ححرف مي زني؟!

-          آره مگه من چيم از شما كمتره

-          هيچي من كه حرفي نزدم  ولي آخه مگه مي شه پرنده هم حرف بزنه

-          حالا كه مي بيني شده مگه من صبح تا غروب نمي خونم خوب اون هم يه جور حرف زدنه ديگه ... خوب گوشاتو واكن ببين چي دارم بهت مي گم ... اصلا تو خودت رو بزار جاي من آخه نامرد خوب بود يكي تو رو مي زاشت تو قفس دوست داشتي من كه تو قفسم مي فهمم شما داريد چي مي گيد ولي شما حرفاي منو نمي فهميد ... من همش دارم مي گم منو از تو اين قفس آزاد كنيد ولي هيچكس نمي فهمه تازه واسم ذوق مي كنيد كه من دارم آواز مي خونم اينا حبسيه است كه من  مي خونم اصلا مي فهمي دارم چي مي گم؟

مات و مبهوت مانده بودم كه او چگونه دارد حرف مي زند :

-          نه يعني چرا ولي پس چرا حالا دارم صداي تو را مي شنوم؟

-          براي اين كه حالا ديگه دلم پره دلم مي خواد بميرم هيچ همنشيني ندارم

قناري شروع كرد به گريستن

-          اصلن دوست داري جاي من باسي  ها ؟  ها؟ بذار تو هم يكمي لذت در بند بودنو بيازمايي بد نيست.

ناگهان دره قفس باز شد و او آمد بيرون ولي من را فرستاد داخل هرچه كوشيدم نتوانستم خود را نجات دهم ديگر دير شده بود من در قفس گير كرده بودم هرچه به اين سو و آن سو مي رفتم  فايده اي نداشت هرچه داد مي زدم افاقه نمي كرد هرچه بيشتر مي كوشيدم كمتر مؤثر مي افتاد ناگهان قناري گفت:

-          ديدي چه لذتي داره! حال مي كني يا نه ؟ حالا ديگه تا آخر عمرت بايد اون تو بموني تا بپوسي فقط هر روز كمي آب و غذا به تو مي دهيم.

ديگر داشتم ديوانه مي شدم هرچه تقلّا مي كردم هرچه خود را به در و ديوار مي كوبيدم اثر نداشت.

ناگهان از خواب پريدم خيلي عرق كرده بودم دلم تند تند مي زد  هوا روشن شده بود آري صبح بود به قفس نگريستم قناري سر جايش تو لك بود پاشدم پول هايم را شمردم  لباس پوشيدم و زدم بيرون با يك قناري ماده برگشتم  همان موقع هر دو قناري را برداشتم و در باغچه رهانيدم

از آن روز با خودم پيمان بستم كه هرگز نگذارم موجودي در قفس زنداني شود. گرچه يك محدوديت به حساب نمي آمد ولي كاري بود كه با وجودي كه مي توانم آن را انجان دهم از آن خود داري خواهم كرد. فرداي آن روز دوستم آمد خانه و دنبال قناري مي گشت ولي هرچه مي جست نميافت آخر رو به من كرد و گفت:

-          پس قناريت كو؟

با خيالي راحت و وجداني آسوده به وي گفتم:

-          مثل همه ي ما آزاد شد؟!؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 19:9  توسط MSL  | 


که جان دارد و جان شیرین خوش است

 

-    رامتین بابا امشب زود بخواب فردا صبح زود باید از خواب پاشی.

-          فردا! مگه چه خبره بابا؟

-          مگه یادت نیست مامان بزرگ و بابا بزرگ دارن از مکه میان.

-          چی؟! به این زودی؟! همین یک هفته پیش بود که رفتن.

-          انگار حساب روزها از دستت در رفته بابا!

-          راست می گی. باشه من امشب زود می خوابم.

 

***

-          رامتین پسرم پاشو مامان، پاشو دیر شد دیگه!

-          چیه؟ چه خبرتونه بابا!؟

-          پاشو دیگه ناز نگن.

 

مامان و بابای پدرم خیلی مهربونن من که خیلی دوسشون دارم آخه اگه اینها از دنیا برن دیگه مامان بزرگ بابا بزرگ ندارم، مامان بزرگ بابا بزرگ مادرم هم که از دنیا رفتن.

 

عمو: انگار پرواز اونا رو گفت که نشست...

بابا: آره ...

همه بی صبرانه منتظر اومدن اونا بودیم: اوناهاشن اومدن.

پس از کلی احوال پرسی راه افتادیم بریم خونه ی مادر جون اینا... دم در که رسیدیم یکی از عمه هام اسفند بود که دور سر مامان جون و باباجون می گردوند و می ریخت رو آتیش هم همه ای شده یکی صلوات می فرستاد یکی احوال پرسی می کرد روی درو دیوار هم که از بسکه پارچه زده بودند جا نداشت ... یکدفه عمو سهراب گفت: اوستا گوسفند رو بیار ،  رامتین عمو جون اون کاسه رو پر آب کن  بیار بده به این گوسفند می خوایم سرشو ببریم.

-          باشه عمو جون.

کوچه پر شده بود از دود اسفند

-          بفرما عموجون اینم کاسه ی آب

عموم یه نگاه به صورت من کرد و خندید و گفت:

-          مرد مومن مگه من گوسفندم که آبو به من می دی.

-          نه عمو جون خواهش می کنم شرمنده آخه من چطوری به اون زبون بسته آب بدم.

-          من دهنشو باز می کنم تو آب بریز تو حلقش.

-          باشه.

هنوز مادر جون اینا داشان با اهل محل احوال پرسی می کردن ... قصاب پشمایه گوسفندرو کرده بود تو مشتشو به زور می کشید و از خونه میاوردش بیرون... بیچاره چه بع بعی می کرد...مسافرامون که اومدن دم درگوشفندرو به زور خوابون عموم به زور دهنشو باز کرد.

-          رامتین جون حالا بریز.

گوسفنده زل زده بود تو چشمام بیچاره دیگه نمی تونست بع بع هم کنه ... کاسه ی آب رو گرفتم توی دست راستم ریختم تو دهنش ... عمو دهنشو بست گوسفنده دوباره شروع کرد به بع بع کردن، قصاب اومد جلو ... همه داشتن نگاه می کردن حتی بچه ها می خواتم بگم بهره بچه ها برن کنار چون دیدن اینجور صحنه ها براشون خوب نیست اما گفتم ولش کن ... قصاب پشت گوسفنده نشست ، چونه ی گوسفندرو با دست چپش گرفت، زبون بسته دیگه نمی تونست بع بع کنه از ترس اون همه جمعیت داشت می مرد زل زده بود تو چشای من .

قصاب: بسم الله الرحمن الرحیم

چاقو رو زد به گلوش ... خون فواره زد ولی گوسفنده بی آنکه حرفی بزنه هنوز داشت منو نگاه می کرد... دیگه خونش داشت بند می آمد... حال خوشی نداشتم... انگار صدای هم همه به صدای ترسناک جن ها تبدیل شده بود ... یک قدم رفتم جلو ... یکهو آخرین ضربه ی قلبش با فشار زیاد خونی رو پاشید بیرون یکمش ریخت رو کفشم حالم بهم خورد از جمعیت دور شدم  یاد چچشماش افتادم که زل زده بود تو چشمام... دیگه نتونستم تحمل کنم چشمان سیاهی می رفت همش چشاش جلوی چشام بود دنیا داشت دور سرم می چرخید دیگه واقعا نمی تونستم ... بالا آوردم

به این فکر می کردم که این زبون بسته چه گناهی کرده که می کشنش ... مسافرای ما تازه که از مکه اومدن یعنی خیر سرشون به اخلاص و پاکی رسیدن تازه جان یک جاندارو می گیرن راستی ما انسانها چقدر خود خواهیم داشتم فکر می کردم که توی اون لحظه چه احساس دردناکی داشته راستی اگه با ما این کاره بکنه چه کار می کنیم .

بغض گلومو گرفته بود رفتم تو حیاط، همه توی ساختمون بودن و صدای خنده ها و خوشی هاشون میومد انگار نه انگار که جون یک موجود زنده رو جلوی چشماشون گرفتن چقدر ما آدما بی رحمیم ... قصاب داشت تنشو سلاخی می کرد دیگه داشت گریم می گرفت برگشتم برم تو ساختمون شاید توی جمعیت یکم حالم بهتر می شه، یکهو چشمم افتاد به سر اون بدبخت بازم داشت با چشماش منو نگاه می کرد زدم زیر گریه و با صدای بلند گریه کردم.

 

***

بعد از اون ماجرا تصمیم گرفتم دیگه هیچوخت گوشت نخورم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:45  توسط MSL  | 


شوق یک اتفاق بزرگ

 

حدود دو هفته پیش بود، آره دو هفته پیش بود که رفته بودیم روستا پیش خونواده ی عموی بابام. خیلی خوب بود هر روز از صبح با روشنک و رودابه می زدیم بیرون و تو دشت پرسه می زدیم گاهی می رفتیم سر چشمه وای نمی دونید وقتی از آب زلال چشمه می خوردی دیگه نمی خواستی رنگ شهر و با اون آب لوله کشی ببینی اصلا نمی خواستی از اونجا بری چقدر آب آلوده ی لوله کشی پر از زنگ آهن و کلر و جرم و صد جور چیز دیگه.

باورتون نمیشه وقتی می رفتیم تو دشت اصلن نمی فهمیدیم زمان چجوری می گذره فقط لذت بود که ما از زندگی می بردیم؛ گاهی هم یکم شهری می شدیم و با موتور می رفتیم بیرون؛ جالب اینجا بود که روشنک من و خواهرشو با موتور سواری می داد اول می ترسیدم ولی بعد دیگه کیف می کردم حتا چند بار داد دست خودم روندم ولی دو بارم خوردم زمین.

باری، به قدری اونجا خوش می گذشت که ما نفهمیدیم این یک هفته اونجا بودیم چجوری گذشت، اما چه می شود کرد که رفتنی باید بره.

 

***

 

الان دو روز از اون ماجرا می گذره من خیلی دلم برای اونجا با اون حال و هواش تنگ شده  ساعت نزدیکای 10 صبحه دیگه نمی تونم خودمو با چیزی سرگرم کنم بهتره برم با مامان حرف بزنم آخه دادشم با بابام رفتن کار تا شب هم نمیان...

 

«مامان من دلم برای عمو اینها تنگ شده»

مامانم همینطور که داره غذا درست می کنه: «منم همین طور مادر جون ولی برای همیشه که نمیشه اونجا موند»

«مامان آخه من تا حالا این همه صافی و سادگی و زیبایی یکجا ندیدم، هوا صاف، آب زلال، جالبه دل مردمشم عین آب چشمه هاش زلال بود.»

«آره دخترم قبلناً همه اینجوری بودن اما حالا دیگه نه، نمی دونم چه سرّیه دیگه انگار مردم از هم بیزارند همه می خوان کلاه سر هم بذارن هیچکی هوای اون یکی رو نداره»...

چند دقیقه به حرف مامانم فکر می کنم راست می گه...

«مامان یادته با روشنک می رفتیم موتور سواری؟!»

مامان لبخند می زنه و یه نگاه به من می کنه و میگه:«آره خوشگلم، توهم یاد گرفته بودی ها شیطون»

منم به مامانم لبخند می زنم و می گم:«مامان می شه من با موتور آرمان و برم بیرن؟»

مامانم سرشو به طرف من بر میگردونه و یه نگاهه پر معنا بهم می کنه.

یعنی دیگه داری زیادی حرف می زنی.

«آخه خودت که دیدی منم بلدم»

مامان بر می گرده در حالی که از اون لبخندش دیگه خبری نیست یکم نگاهم می کنه و می گه:«نمیشه یه دخترسوار موتور بشه!»

«ولی مامان اونجا که روشنک ...»

مامانم حرفمو قطع می کنه میگه: «اینجا اونجا نیست اینجا شهره»

ازش دلخور می شم...«آخه چه فرقی می کنه؟»

«خوب اگه یه پلیس بهت گیر داد من چه خاکی به سرم بریزم»

دیگه با مامانم حرف نمی زنم و می رم تو اتاقم.

«آخه چرا پلیس باید گیر بده، مگه توی کشورهای اسلامیه دیگه زن سوار موتور نمی شه»

بی خیال شدم گفتم ولش کن دیگه... ساعت نزدیکای 3 ظهر بود مامانم خوابیده بود که یهو یه فکری به ذهنم رسید «خوبه دزدکی برم موتور سواری». پاشدم آروم لباسمو پوشیدم و آرومتر رفتم به اتاق آرمان اومدم درو باز کردم صدای جیر جیر در بلند شد... این همه ادعاش می شه در اتاق خودشم روغن کاری نمی کنه... حالا چیکار کنم... چاره ای نیست یواش درو باز می کنم... لعنتی بازم صدا میده... آخیش در باز شد...

یهو صدای مامان از پشت سرم بلند شد: «آرمان به این زودی آمدی؟»

چهرش خواب آلود بود منم که داشتم از ترس می مردم یکم چشماشو باز کرد:«اِ تویی توی اتاق آرمان چکار می کنی؟»

هول شده بودم رنگ از رخسارم رفته بود با هزار زحمت گفتم: «م م من هیچی داشتم... داشتم ... آها کیف سی دی مو بر می داشتم»

«خیلی خوب من می رم بخوابم انقدر سر و صدا نکن»

رفتن مامانم آبی بود روی آتیش خیالم راحت شد هنوز نفهمیده بیچاره انقدر خواب آلود بود که چهره ی ترسیده ی منو ندید... آروم کلیدشو از رو میز بر داشتم همیشه اونجا می ذارتشون ...خوشبختانه بخاطر سهمیه بندی بنزین موتورشو نمی بره البته اذیت می شه ولی برای من که خوبه...

آروم رفتم تو حیاط ... بهتره اول بیرونو نگاه کنم آره که یک وقت کسی نباشه ... نه خوشبختانه انگار کسی نیست... موتورو می برم بیرون... باید تا یه جایی خاموش ببرمش ممکنه صداش مامانو بیدار کنه...

 

***

 

چقدر خوبه درسته که چند بار نزدیک بود بخورم زمین ولی خیلی خوب بود... چند ساعت پرسه زدم اما انگار خیابونا داره شلوغ می شه مگه ساعت چنده؛ یه نگاه به ساعتم می کنم  انگار ساعت 5 شده ولی چقدر خوش گذشت انگار 5 دقیقه بود حالا بهتره بر گردم ، وای چقدر دور شدم بخوام برگردم نیم ساعت طول می کشه ، چاره چیه باید برگردم...

تو همین فکرا بودم که یه زانتیا آروم اومد کنارم ترسیدم تعادل موتورو از دست دادم ولی جعمش کردم نذاشتم بخوره زمین...

«خانوم خوشگله می شه بشینیم پشتت» دوستش خندید داشتم از ترس می مردم، اه ما ایرانیا شعور هیچی نداریم اصلا اخلاق نداریم چرا اینا باید به من گیر بدم آخه من که کاری به کار اونا ندارم، من تو حال خودم بودم ... هیچی بهش نگو ولش کن ...

«خانوم بلا نگفتی»... دیگه داشت گریم می گرفت...

«کاشکی نیمده بودم بیرون... کاشکی الان انجا بودی مامان».. نباید گریه می کردم باید ... باید محکم باشم

یکهو دوستِ پسره گفت: «علی علی پلیس پلیس سر چهار راه پلیس ایستاده»

سرمو بالا گرفتم، آره پلیس بود؛ پسره سرعتو کم کرد، رفت تو باند سوم، منم کم کم داشتم احساس آرامش می کردم، بازم خیر ببینه پلیس ؛ داشتن بد حجابارو می گرفتن؛ دیگه رسیده بودم به چهار راه پسرا رفته بودن، چراغ قرمز شد باید می ایستادم، همین کارو کردم همه ی راننده ها داشتن منو نگاه می کردن ...اه یک مشت آدم ندیده ی عقده ای راستی چی به سرما ایرانی ها اومده ما که سرور دنیا بودیم با فرهنگترین مردم دنیا اما حالا... تو همین فکرا بودم که یکهو یه زن زشت بد قواره ی چادری دستمو گرفت و از سمت راست منو کشید... چکار می کنی خانوم...فهمیدم که پلیس زن بود... انقدر کشید که من و موتور افتادیم؛

«دختره ی هرزه ی بی همه چیز حالا انقدر قرتی بازی در میاری که سوار موتور می شی؟»

«خانوم ولم کن من که کاری نکردم!»

«خفه شو دیگه می خواستی چکار کنی سوار موتور می شی؟»

«خانو تورو خدا دیگه سوار موتور نمی شم»

یکهو دیدم یه چیز یخورد تو شکمم... یه لباس شخصی داشت با باطوم منو میزد... همه ی مردم دور ما جمع شده بودن و فقط نگاه می کردن... دیگه گریم گرفت و فقط گریه می کردم... یه سرباز موتورمو برداشت برد کنار...لباس شخصیه گفت:«لباسات هم که بی حجابه حتما از اونایی که هر شب تو بغل یکی می خوابی»..

دیوونه شده بودم حتا گریمم نمی یومد همینطور می زدند ... آخه چرا به من تهمت می زنند من که حجابم درست بود مقنعه با مانتوی بلند یا دم به حرف مرده افتاد ولی من که اصلا روی پسره غریبه رو هم ندیدم من حتا نمازم هم همیشه سر وقت خوندم مگه سوار موتور شدم چه منافاتی با هنجار های جامعه داره مردم هم که فقط نگاه می کردن انگار نه انگار که من بی گناهم ... دیگه درد و احساس نمی کردم رفته بودم تو روستا داشتم با همه ی پسرها و دختها دوستا بازی می کردم بی اون که کسی فکر بی بند و باری باشه...

 

***

به هوش که اومدم رو تخت بیمارستان بودم یه سرباز هم کنارم نشسته بود!؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 13:57  توسط MSL  |