ساعت 9 صبح
با بابام دارم میرم بانک... طبق معمول دارم آهنگ گوش میدم... ایندفعه آهنگ bye bye die die از گروه painِ که خیلی دوستش دارم.
رسیدیم بانک... خدای من... چقدر شلوغه... انگار نه انگار که ساعت نهِ... منتظر بودم تا بابام کارش رو بکنه و برگردیم خونه.
ساعت 10... مردم کلافه شدن... ماه رمضونه... همه لبها خشکه و خشونت بالا گرفته... چشون شده اینا؟
دارم دیگه از بی حوصلگی دیوونه میشم... بوووووممم
خدای من.... این صدای چی بود؟؟
میبینم مردم دارن یه جا جمع میشن... چرا؟؟
منم مثل همه بلند شدم ببینم چه خبره... خدای من...یه پیرمرد حدود 60 ساله افتاده روی زمین... حس میکنم داره از من و زمین دور میشه... داره میمیره...
رنگش شده بنفش... کسی جرات نداره بش دست بزنه... کسی حتی نمیدونه چشه!... یکی داره گریه میکنه.... یکی؟... نه مثل اینکه مردم ناراحت شدن...
یکی از مردم: آب قند بیارین.. زود باشین
یکی از بانک دارا: مستخدم مرخصیه... قند ها هم تو کمدشه و در کمد هم قفله!
من با خودم آدامس دارم... اینو یکی از بین مردم گفت... همه با یک نگاه بد بهش خیره شدن... این چه وقته شوخی بود.... منم به طرف مرد برگشتم... یه مرد بلند قد چهارشونه... با یه تی شرت مشکی و
شلوار مشکی و موهای بلند... تا روی شونش... به نظر 22-23 ساله می اومد.
رفت طرف پیرمرد... هیچکس جرات نداشت نگرش داره... نشست جفت پیرمرد... آدامس ها رو باز کرد و شروع کرد با سرعت هر چی بیشتر جویدن....
مرد: آب بیارین... سریع
یکی از بانکدار ها با سرعت یه پارچ آب گرم آورد... مرد سریع یه قلپ کوچیک از آب رو کرد تو دهنش و نگه داشت... اونو ریخت تو دهن پیرمرد...
بلند شد.... نگاهی به مردم کرد...
مرد: کسی که نمیتونه روزه بگیره نباید بگیره... امروز من بودم... شاید واسه تو من نباشم.
اینو گفت و رفت.
موقع رفتن یه چی به چشمم خورد که خیلی زوق زدم کرد... یه ستاره ی پنچ پر(پنتاگرام) توی گردن اون پسر بود.
امروز یه محدودیت جدید واسه خودم پیدا کردم... تا وقتی روزم از خونه بیرون نیام... یا اگه میام باهام آدامس باشه!!!
مرسی
ALI.SS
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 20:20 توسط راوی |
تو خونه بودم ... داشتم از بی حوصلگی می مردم ...
کنترل تلوزیونو برداشتم خواستم یه چرخی توش بزنم شاید یه برنامه ی جالب داشته باشه که یکمی از این حال و هوا بیرونم بیاره...
« اه این تلوزیونه ایرانم که جز روضه هیچی نداره همش می خوان با تهاجم فرهنگی مقابله کنن آخه یکی نیست بگه با فرهنگ بیگانه (فرهنگ عرب) که نمی شه با تهاجم فرهنگی در ایران مبارزه کرد»
دیگه عصابم خورد شده بود خواستم با موتور برم بیرون هنوز40 لیتر بنزین تو کارتم هست...
کلاه کاسکتمو برداشتم زدم بیرون.
آخیش چه هوای خوبیه دلم خنک شد حالا جون میده یه بستنی بخورم
زدم کنار دم یه بستنی فروشی پیاده شدم خوشبختانه تازه از بابام پول گرفتم
به فروشنده می گم: یه بستنی قیفی لطفن
فروشنده: بفرما 400 تومن
یه لحظه سرم سوت کشید خواستم یه چیزی بگم گفتم ولش کن بذار کمتر اعصابم خورد بشه پولو دادم اومدم بیرون ... یه پسره بهم تنه زد و رفت
«چه خبرته آقا»
سوار موتور شدم دوباره شب گردی چه لذتی داره اصلا انگار دارم پرواز می کنم از این بهتر نمی شه هوای خنک تازه به به... اما دریغ که پس فردا که سهمیه ام تموم شد چکار کنم ... اه بازم دارم می رسم به چراغ قرمز!
سرعتمو کم می کنم یه سرباز اونجا ست داره میاد وسط خیابون نگاهش به منه یه یدک کش پر موتور با چند تا پلیس هم کنار خیابونه آره انگار دارن موتور می گیرن ولی من که کلاه دارم تند هم که نمی رفتم
سرباز: «وایسا ... وایسا»
ایستادم با دلهره به یدک کش پر موتور نگاه می کردم
سرباز گفت: «گواهینامه کارت موتور»
دست می کنم تو جیبم ...
ای وای انگار کیفمو تو خونه جا گذاشتم...
اما من که با هاش بستنی خریدم...یک دفعه یادم به اون آقایی افتاد که بهم تنه زد
سرباز: زود باش پس گواهینامه ات کو؟
من با اضطراب زیاد گفتم: دیگه بستنی فروشی هم نمی رم
سرباز با تعجب گفت: زده به سرت گفتم گواهینامت کو؟!
هیچی نمی تونستم بگم با زحمت زیاد گفتم: دزدیدن
سرباز: آره جون خودت حالا که موتورتو گرفتن می فهمی. موتورو ببر اون کنار.
من دیگه بهت زده شده بودم اصلن انگار سر جام میخکوب شدم.
سرباز با مشت می زنه پشت کمرم : یالا دیگه
ولی من که کاری نکردم که منو می زنه. یکی از درجه دارا ما رو می بینه باطومشو در میاره میاد جلو
با باطومش سرمو میاره بالا: بچه پر رو مگه نشنیدی چی گفت
بی اون که حرفی بزنم با هزار زحمت موتورو می برم پپیش یدک کش
***
منگ شدم نمی دونم چطور رسیدم خونه
ممنون از msl
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:55 توسط راوی |
متن زیر نظر یکی از بازدید کننده هاست...
سلام
ببین آقا علی آشغال بازی و کثافت کاری و از این جور چرت و پرت ها چیزی که از قدیم بوده و هست و خواهد بود و موضوع با منع تاکسی و پارک و شیرینی فروشی و از این جور چیز ها حل نمیشه کثافت بازی تو هر جا هست مثلا" همین موقع که من دارم بهت نظر میدم کلی آشغال بازی داره تو همین اینترنت اتفاق می افته
بعد لطفا" اگه داری داستانی میگی خالی نبند و فقط اصل داستان رو بگو و الکی نگو من دیگه سوار تاکسی نمی شمو از این جور حرفا چون اگه همین جوری پیش بری میشی یه آدم بی هیچی و یه همچین آدمی یعنی مرده و اگه واقعا" به این حرف ها اعتقاد داری که مثلا" با پارک نرفتنت اتفاقی میفته یعنی مرده پرستی یا به عبارتی شیتان(شیطان با ط دسته داره!!!) پرستی که این هم همه ی حرف هات رو عکس میکنه و اگه جوابی داری داری لطفا" همین جا بذار تا همه روشن بشن
در ضمن خیال نکن من حضب الله هستم ها من فقط آدمیم که این جامعه کثافت رو واقع بینانه نگاه میکنم
بدرود
سلام... من ALI.SS هستم.
مدتیه که به نت اومدم... دوستای زیادی من رو میشناسن... دوست داشتم آیدی میزاشتین تا با هم بیشتر آشنا بشیم... شاید اون موقع دیگه این حرف رو نزنی دوست من.
جالبه بدونی که تمام اینها حقیقته. میتونی با نویسنده هاشون صحبت کنی... من اگه خواستی آیدی اونا رو بت میدم(( البته با اجازه ی خودشون))
اگه مسیر وبلاگ رو دنبال کنی و یکم بش فکر کنی میفهمی که هدف وبلاگ چیه.... تا حدودی فهمیدی.... اما درست نه!
درسته.... من دارم به خودم محدودیت میدم....این رو درست گفتی... اما میدونی چرا؟؟ کاش اینجا رو از خودم میپرسیدی.
من نمیتونم اینجا اون رو بگم.. فقط 2-3 نفرن که میدونن آخر اینجا چی میشه
تروخدا صبر کن... اگه بگم بی مزه میشه.... مثل فیلمی که آخرش رو بگی.
این خیلی بی انصافیه که با 3-4 تا پست اینجوری بخوای در موردم تصمیم بگیری!!!!
شیطان پرستی هم یه امر کاملا مسخرست!!!! میدونم ازشون هیچی نمیدونی!!! من با سردستشون تو شهرمون هم که حرف میزدم چیزی از خودشون نمیدونست!!! البته چیز درست رو... یه چیزای چرت و پرت رو میدونست.
کاش در مورد ویکا و ویکن ها هم میدونستی!
این جواب شما بود...
پست بعدی رو هم امشب میزارم... از دوست خوبم MSL
مرسی
ALI.SS
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 22:49 توسط راوی |
ظهر گرفته ای بود...
از اون روزا که آدم دلش بد جور می گیره...
آماده شدم که برم بیرون هم یه هوایی بخورم...هم خرید کنم...
رفتم تو پارکینگ...وااااااای نه...بابا ماشینو برده...
چیکار کنم؟؟ کی حوصله پیاده روی داره تو این هوا...
نه دیگه بهتر از اینه که برگردم بالا... برم زود بر می گردم...
خیابون تقریبا خلوته...
خریدمو کردم...خسته شدم...هوا هم خنک تر شده...
بهتره همین جا وایسم منتظر آژانس...آره الان زنگ می زنم...
بفرمائید؟...
الو؟ سلام آقا خسته نباشید یه ماشین می خواستم...برام به آدرس...بفرستید...
تا 10 دقیقه دیگه میاد خدمتتون...
ممنون...خداحافظ....
اینور و اونورو نگاه می کنم...هر کسی سرش تو کار خودشه...
همه عجله دارن...بارون نم نم می باره...
اونور خیابون درست روبروی من...یه ماشین پارک می کنه...
یه زن و شوهر جوونن...زن با خوشرویی از شوهرش خداحافظی می کنه...ساعت 5 بیا دنبالم...خداحافظ...
مرد با سرعت دور میشه...
به خودم می گم...چقدر همدیگرو دوس دارن...
تو حال خودم بودم که می بینم یه نفر داره بوق می زنه...فکر کردم آژانسه...
ببخشید خانوم...
بله؟؟ برگشتم...دیدم شوهر همون خانومه س که چند لحظه پیش دیدمشون...
سلام...
سلام...
می تونم کمکتون کنم؟؟
با تعجب نگاش کردم...
خنده ی زشتی کرد...یه طوری نگام می کرد که...!!!
ببخشید؟؟؟
از اونور خیابون که دیدمت فهمیدم انگار یه چیزی می خوای...کاری از دستم بر میاد؟؟؟
نه ممنون...منتظر ماشینم...
دختر جون داره بارون میاد سرما می خوریا بیا می رسونمت...بیا بالا کاریت ندارم...
حالم داشت بهم می خورد...
آقا مزاحم من نشین...خانومتون تو اون ساختمون روبروییه...دوستون داره...خجالت بکشین...
عزیزم منم خانوممو دوس دارم...ولی اون زنمه و تو می تونی دوستم باشی...من شماهارو با هم مقایسه
نمی کنم...براتم کم نمی ذارم...
حالا بیا بالا خوشگلم!!!!
دیگه داشت می رفت رو اعصابم...
رفتم جلوتر بازم اوم...برگشتم عقب اومد...سرم درد گرفته بود...
پیاده شد اومد جلو...حیفه تو نیس با این سنت اینجا وایسادی منتظر یکی که معلوم نیس چقدر بهت می ده...
بیا هرچی بخوای بهت میدم...من چند ساعت تنهام...
بغضم گرفته بود...
چیکار کردم که این فکرو کرد؟؟؟
ازش دور شدم...اومد دنبالم...بند کیفمو گرفت...
اعصابم خورد شد...
با کیف محکم زدم تو صورتش...
عصبانی شد...گفت چیکار می کنی عوضی...؟؟؟
گفتم عوضی تویی که زنت چند قدم بیشتر باهات فاصله نداره...داره بهت فکر می کنه...
نمی دونه شوهر کثافتش داره اینور منو خفه می کنه...پست...
هیچی نداشت بگه...
تموم تنم از ناراحتی می لرزید...اشکام واسه خودش می ریخت...مردم نگام می کردن...
یکی منو به اسم صدا کرد...آژانس بود...دویدم طرفش...
داشتم سوار می شدم یه پیر زن گفت: آفرین دخترم...آفرین...
خوشحال شدم...خدایا حداقل فهمیدن که من کار بدی نکردم...
ولی...
دیگه هیچ وقت تو خیابون منتظر آژانس نمی شم...هیچ وقت...
با تشکر از نویسنده ی این مطلب... دوست خوبم... که واقعا دوسش دارم... ارغوان خانوم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 6:13 توسط راوی |
ساعت 6 :
به دستور مامانم دارم میرم تا زولبیا بامیه بگیرم. پیاده میرم... 1 ساعت راه... اخه من رفتن با تاکسی رو واسه خودم منع کردم... اگه 2 پست پیش رو بخونی میدونی چرا.
بالاخره رسیدم... چه صفی!!!! چرا وقتی مردم اینقدر زولبیا بامیه دوست دارن شیرینی فروشی ها توی ماههای دیگه از اینا درست نمیکنن؟!؟؟ میرم توی صف... اینجا هم یه 2 ساعتی فکر کنم معطلم!
توی این مدت که توی صفم خیلی چیزامیبینم!!! چیزای وحشتناک... چیزای درد آور... توی مکانی به این شیرینی... درد بچه های آدامس فروشی که فال هم دارن!.. دارن التماس میکنن که یه آدامس بخرم...
اما نگاشون به شیرینی هاست... حتا اگه 3 تا آدامس ازشون برداری هم متوجه نمیشن.... اینا تا حالا شیرینی خوردن؟
توی همون حال و هوا بودم که آقایی با 120 کیلو وزن اومد و بچه رو مثل یه انگل از مغازه انداخت بیرون... واقعا دردناک بود.
نوبت من شد.
فروشنده: بفرمایید آقا
من: من.....من باید برم... وبلاگم رو باید آپ کنم... این آدرسش... امروز یه محدودیت جدید به محدودیت هام اضافه شد... شیرینی فروشی... حالا شدن 3 تا!
فروشنده با تعجب نگاه من و آدرس وبلاگ میکرد... تشکر کردم و از شیرینی فروشی در اومدم... باید 1 ساعت تا خونه پیاده روی میکردم!
حالا من 3 تا محدودیت دارم
1 تاکسی 2 پارک 3 شیرینی فروشی!
مرسی
ALI.SS
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:24 توسط راوی |
ساعت 7 بعد از ظهر:
دارم تو پارک راه میرم...طبق معمول دارم آهنگ گوش میکنم... یکی میزنه روی شونم... برمیگردم... یه پسر 16-17 سالتست.
پسر:..........
من: صبر کن... گوشی رو گوشمه... درش میارم بعد بگو.
گوشی رو در میارم.
پسر: فیلم سک()... اکس... هشیش...تریاک... چیزای دیگه هم خواستی هست.
من: همراهته؟
پسر کیفش رو نشونم میده... خندم گرفته... یه زمانی به اینا میگفتند کیف ورزشی... واسه ی رفتن به بدن سازی بود. حالا واسه ی ...
یه دقیقه نگاش کردم تا صورتش رو واسه همیشه به خاطر بسپارم... تازه آلوده شده بود.. هنوز معصوم بود... هنوز میتونست خوب باشه. رفتم... اما هنوز دارم فکر میکنم که این پسر کجا ممکنه بمیره؟
این سواله مهمیه.... این سوال مهمه
از دور نگاش میکردم.... واسه نیم ساعت... نزدیک 7-8 نفر دخترو پسر جوون ازش خرید کردن. پسرها بیشتر طرفدار سی دی ها بودند... دختر ها مواد...واسم جالب بود.
دیگه نباید از توی پارک راه برم.
حالا محدودیت هام شد 2 تا... 1.تاکسی... 2.پارک
مرسی
ALI.SS
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 14:32 توسط راوی |
ساعت 7:00
سر خیابون منتظر تاکسیم.... دارم به آلبوم 2006 godsmack گوش میکنم.... ماشین ها میان و میرن... خیلی ها خالی.... با یه برچسب روی در همشون((سازمان تاکسیرانی))
با خودم میگم اگه اینا تاکسی هستن پس چرا سوارم نمیکنن؟!... یدفه یاد یه چی میفتم.... سهمیه بندی بنزین.
اینم شده یه چیزه دیگه واسه اینکه مردم دروغ گفتن رو بیشتر یاد بگیرن. همه رفتن ماشین ها رو تاکسی کردن تا بنزین بیشتر بگیرن... بیشتر اونی که قبلا مصرف میکردن... آفرین به این سهمیه بندی متفکرانه!
ساعت 7:30
هنوز یه راننده تاکسی واقعی پیدا نشده... یکی ایستاد، مثل اینکه بالاخره یدونش پیدا شد. سوار میشم.
من: سلام... خسته نباشید.
راننده: من تا سر مقصد نمیتونم برم... جاده خرابه... ماشینم داغون میشه... میخوای سوار شو... خرده هم ندارم.
من: من هم ندارم!
راننده: میتونی سوار نشی... میتونی هم هر چی داشتی بدی!
سوار میشم... راهی ندارم. صندلی پشتی من یه زوج جوون نشستن... یه پیرمرد بازنشسته هم جفتشونه.
پیرمرد: خوبشون میکنن آقا... اینا جلف شدن... باید همشون رو کشت! این چه وضعه موهه؟؟ خجالت نمیکشن؟؟ مانتو ها کوتاه... تا زیر ..ونشون (افت کلام این آقا من رو به خنده وا داشت). اگه میدادنشون دست
من...
راننده: اینا روانی شدن... شیطان رو می پرستن... شنیدین؟؟ میگن متال گوش میکنن!
من: متال ربطی به شیطان پرستی نداره آقا... اطلاعاتت رو درست کن.
پیرمرد: هان چیه... تو میدونی ما نمیدونیم؟ تو میگی که از من پیرمرد بیشتر میدونی؟
من: یقینا بله... شما تا به حال متال گوش دادین؟
پیرمرد: اینا رو به رخ من نکش... من دنیا رو دیدم.
من: البته... مشخصه... تا دم درتون!
پیرمرد: داری گنده تر از دهنت حرف میزنی بچه ..ونی
من: مشخصه ادبیات شما چجوری شکل گرفته... متاسفم.
پیرمرد به سمت من توی تاکسی یرش میبره که با پادرمیونی بقیه جدامون میکنن. اون که میبینه داره از نظر بحث کم میاره بحث رو به سمت دختری میبره که خودکشی کرده. چیزایی رو میگه که میدوونم حقیقت نداره.
از کارای کثیفی میگه که فکر نکنم کسی با 15 سال زندگی... زندگی ای که اون دختر کرد بتونه انجام بده... با عقل جور در نمیاد.
توی این ربع ساعت توی تاکسی از هر کثافت کاری ای که میتونستن حرف زدن... هر چی میتونستن بگن گفتن... از هر کی میخواست غیبت کردن. چه فضای کثیفی....
رسیدیم... پولم رو دادم و رفتم.
توی راه که داشتم میرفتم به دورو برم نگاه کردم... خدای من... چه فضای معصومی... چند تا جوون و نوجوون توی خیاون با هم راه میرن و حرف میزنن... میخنندن... خوشحالن... طرح پلیس برای
بد حجاب ها برداشته شده... ازشون ممنونم که فهمیدن این طرح چقدر بده.
دوستام رو میبینم... دارن در مورد موسیقی صحبت میکنن... در مورده متال... اما هیچ کدومشون شیطانی نیستن... من هم نیستم... من خودم رو که میبینم... شاگرد اول رشتمم...
بخاطر فعالیتام جایزه گرفتم... کجای من مثل موجودیه که آدم کشه؟ کجای دوستام مثل آدم های دیوونست... توی کدوم شعر متال چیزهایی رو گفته که بعضی از مردم که چیزی نمیدوونن میگن.
من از قضاوت بد مردم ناراحتم.
ساعت 11
میخوام برگردم خونه... میرم توی ایستگاه تاکسی... یاد چند ساعت پیش میفتم... تصمیمم رو میگیرم... از فضاهای مسموم دوری میکنم... تا خونه رو پیاده میرم... یک ساعت و نیم راه میرم... من و امپیتری پلیرم...
پشت سر کسی هم حرف نمیزنم... فحش هم نمیدم... من توی فضایی مسموم نیستم... من دارم راه میرم
مرسی
ALI.SS
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 15:22 توسط راوی |